ه‍.ش. ۱۳۹۳ آبان ۲۲, پنجشنبه

صلح، بی سلاح نمی شود!



 در این تصویر انگار با یک تقابل تقلیل انگارانه رو به رو هستیم. قدرت قاهره ی تا بن دندان مسلح و تن بی پناه و نگاه معصوم کودکانه. این دو در تقابل با هم قرار دارند؟ به نظر می رسد در نگاه آنانی که دایه گان خودخوانده ی دنیا هستند و غالبا از دنده ی چپ به دنیا آمده اند و خود را خدایان کوه اخلاق می دانند، این تقابل نه تنها وجود دارد بلکه تقابلی دیرین است و نه تنها دیرین است بلکه پیچیده تر شده است و اکنون در قالب سیستم غالب خودآفرینی می کند.

اما جدای از روایت نخ نمای بالا، آیا واقعا این دو موقعیت در تقابل با هم قرار دارند؟ چرا لحظه ای گمان نمی بریم سلاح می تواند راوی صلح باشد؟ به سرنوشت هیتلر بنگرید. گمان نمی برم گمان ببرید که هیتلر با تز صلح جهانی کانت سر به راه می شد و یا به مدد مفاهیم آسمانی کتاب مقدس به خود می آمد. فاشیسم غرب را کنار نمی زد مگر قدرت قاهره ی لیبرالیسم غرب. دنیا هم اکنون نیز پر است از دشمنان آزادی و ما امروزه روز چه خوشوقت هستیم که قدرت برتر نظامی و تسلیحاتی از آن غرب غریب است. غربی که لیبرالیسم را- با روایت های گونه گون - در آغوش گرفته است و در غیاب مزاحمینی چون کمونیسم و فاشیسم و به مدد اصل بنیادین "خود تصحیح گری" و گردش دموکراتیک نخبگان، مدام چرخ دنده هایش را اصلاح می کند. دیاری که صلح در آن خواهان بسیار و آزادی در آن مشروعیتی بی حرف و حدیث دارد و بر سر جدال با دشمنان آزادی نیز تعارفی وجود ندارد که هراندازه به منتها الیه غرب متمایل تر شویم، دشمنان آزادی نیز احساس خطر بیشتری می کنند. غربی که مرگبارترین سلاح ها را در اختیار دارد و در آنی می تواند دنیا را شخم بزند اما تحزّب نهادینه و تفکیک قوا و افکار عمومی اش برنده تر از هر سلاحی عمل می کنند و سدی سدید در برابر زیاده خواهی های دولتمردان هستندآری، ما مردمان خوشوقتی هستیم که در دوره ای زندگی می کنیم که غرب دست بالا را دارد. به این دلیل روشن که وقتی می دانیم طمع و حسادت و رقابت را از نهاد آدمی نمی توان خارج کرد و تا آدمی هست این ها هستند، باید که بر روایت سلاح از صلح تکیه کرد و چه بهتر که این سلاح از آن غربیان باشد که حداقل ها را پاس می دارند و در راه رسیدن به حداکثرها می کوشند.
شاید بر این اساس باشد که سرباز مسلح این چنین در برابر نگاه معصوم کودک زانو می زند تا نشان دهد که این گلوله ها او را نشانه نگرفته اند، بلکه برای دشمنان امنیت و آزادی فردای او خرج می شوند. فردایی بدون هیتلر، بدون صدام، بدون بن لادن، بدون میلوشوویچ، بدون ملاعمر، بدون قذافی، و البته بدون قصاب اسد، که شکی وجود ندارد که در دنیای امروز قدرت ها دنبال منافع خویش هستند. ولی آن قدرتی دست بالا را دارد که در صدد به اشتراک گذاری منافع خویش بر بیاید و این نه از سر کرم و گشاده دستی که از سر هوش و آینده نگری است. دوراندیشی برای حفظ همان منافع در بلندمدت. خوشحال باشیم که تاریخ نشان داده است دشمنان آزادی این درک را ندارند و غرب این دوراندیشی را دارد. با قدرت باید به جنگ قدرت رفت و این عین پاسداری از صلح و آزادی است.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مهر ۸, سه‌شنبه

یادآوری یک طلب دیرهنگام به چپ غرب ستیز

من می‌خواهم فارغ از همه تقسیم بندی‌های چپ در ایران، یک تقسیم بندی دیگر را به میان بکشم که غریب است و گرچه شخصی هم هست، اما به نظرم از لحاظی بسیار راهگشاست. من می‌خواهم چپ ایرانی را به «چپ ستم ستیز» و «چپ غرب ستیز» تقسیم کنم

به صورت خیلی خلاصه و ساده، اولی اولویت را به مبارزه با ستم می‌دهد و از آن رو که ستم را در خانه خود عیان‌تر از هرجای دیگر می‌بیند، نمی‌تواند به هیچ عنوان با حاکمیت ستم -جمهوری اسلامی- کنار بیاید و تیغ تیز شمشیر نقد خویش را اول از همه بر گلوی ایدئولوژی اسلامی و ایدئولوگ‌هایش می‌فشارد. دومی اما اولویت را به ستیز با امپریالیسم می‌دهد و در پس هر اتفاقی به دنبال دست آمریکا و ایادی آن است و از این روست که گاهی - مانند همین انتخابات اخیر ریاست جمهوری- دست به ائتلاف با همین نظام غرب ستیز جمهوری اسلامی نیز می‌زند که مهیب‌ترین و غول آسا‌ترین دشمن چپ بوده است، و تنها در یک قلم می‌توان به کشتار تابستان ۶۷ اشاره کرد
محمد نظری- 20 سال در زندان کرج بدون یک ساعت مرخصی
 اوج تحلیل‌های ضدامپریالیستی چپ غرب ستیز تا آنجاست که تئوریسین لندن نشین چپ‌های جدید، در برابر دفاع فرج سرکوهی از شاهین نجفی، کشف عورت وی در کنسرتی در کانادا را به سیاست‌های پرواسراییلی حکومت کانادا ارتباط داد و یا دوستی از همین نحله، در حذف و بقای تیم‌ها در جام جهانی اخیر، منویات امپریالیستی قدرت‌های بزرگ را نیز بی‌تاثیر نمی‌دانست

بیراه نبود که سوریه نیز هیچگاه برای چپ غرب ستیز «هایلایت» نشد. مردم بی‌پناه سوریه که از آمریکا تقاضای دخالت بشردوستانه می‌کردند به صورتی منطقی نمی‌توانستند محبوب قلوب چپ غرب ستیز ایرانی باشند، حتی اگر توپخانه بی‌رحم قصاب اسد چندین هزار کودک را به مسلخ نابودی فرستاده باشد. اگر کلام را مستند می‌خواهید، کافی ست حجم واکنش چپ غرب ستیز به سوریه و بحران اخیر غزه را با هم قیاس کنید، که چگونه جان کودکان فلسطینی و سوری، تفاوتی محوری - و شاید ناخواسته- در مواضع سیاسی ایشان داشت

اما از همه این‌ها بگذریم. این‌ها را گفتم که به اینجا برسم. «محمد نظری» را می‌شناسید؟ من نمی‌شناختم. از طریق مصاحبه «مسیح علی‌نژاد» با وی شناختمش. ۲۰ سال زندان بدون یک ساعت مرخصی، در زندان رجایی شهر کرج. در ۲۳ سالگی، در سال ۷۳ به زندان می‌افتد و امسال بیستمین بهازش را نیز در زندان خواهد دید. یک جوانی نابود شده. «بهمن احمدی امویی» او را شبیه ۶۰ ساله‌ها توصیف می‌کند. فیس بوک و اینترنت را نمی‌شناسد. جرمش این بود که در جوانی عضو حزب دموکرات کردستان شده بود و بعد از مدتی بدون اینکه کاری بکند، بازداشت و زندانی شد تا به امروز که ۲۰ سال طول کشیده است. حال پرسش این است؛ رهایی محمد نظری و امثال نظری تا چه اندازه مطالبه چپ بوده است؟ آیا چپ غرب ستیز ایرانی بهتر نیست برجای روش احمدینژادی خود- نقد نظم جهانی - کمی به سلطه وطنی بیاندیشد و حداقل اینکه محمد نظری را در مدیای خود به یک جریان تبدیل کند؟ گمان نمی‌برم بولدکردن محمدنظری آبی به آسیاب امپریالیست‌ها بریزد. پس آیا بهتر نیست چپ به جای زوم کردن بر مذاکرات هسته‌ای جمهوری اسلامی و آرزوی موفقیت برای آن، کمی از این نظام طلب اصلی خودش را بخواهد؟ طلبی دیرهنگام، مانند محمد نظری.


ه‍.ش. ۱۳۹۳ مهر ۳, پنجشنبه

چرا بر پرچم شیر و خورشید تأکید می‌کنیم؟

 الف؛
عده‌ای برآنند پرچم جمهوری اسلامی، «فعلا» پرچم رسمی ایران است. پس اینکه در برون مرز و درون مرز - به عنوان مثال- در مسابقه‌ای ورزشی این پرچم توسط عده‌ای بالا برود، به معنای توافق نظر با حکومت جمهوری اسلامی ایران نیست.

 ب؛
فرض کنید در دوره حکومت نازی‌ها به سر می‌برید. شما اما یک آلمانی ساکن در انگلستان هستید که با حکومت هیتلر مشکل سیاسی دارید. من باب فرض، تیم ملی آلمان به انگلستان می‌آید. شما به تیم ملی کشور خود تعلق خاطر دارید و حامی آن هستید. آیا برای نشان دادن این حمایت، پرچم جکومتی را در ورزشگاه بلند می‌کنید که به طور سیستماتیک  هموطنان یهودی شما را از بین می‌برد؟

ج؛
تأکید ما بر پرچم شیر و خورشید، دقیقا سویه حفاظت از زیست اخلاقی را هم همراه خود حمل می کند. زیرا به عنوان پرچم تاریخی ایرانیان، حامل یک گفتمان آلترناتیو است. آلترناتیوِ دموکراتیکِ نظامی اسلامگرا که اساسا حقوق بشر در تاروپود آن موضوعیت ندارد. چگونه می‌توان پرچم نظامی را بالای سر برد که به طور «سیستماتیک» حقوق اساسی بخش‌های مختلفی از ایرانیان را نقض می‌کند؟ هرگز ادعا نمی‌کنیم حکومت جمهوری اسلامی کوره آدم سوزی برپا کرده است، اما فقط در یک مثال؛ سلب حق تحصیل بهاییان، نابودی آرزو و پیشرفتِ یک گروه از جوانان و نوجوانان نیست؟ ورود آنها به دانشگاه ممنوع است، فقط به این دلیل که «بهایی» هستند. نازیست‌ها نیز یهودی‌ها را نابود می‌کردند فقط به این دلیل که «یهودی» بودند. می‌بینید منطق کار چه اندازه با هم شباهت دارد. تنها تفاوت در شدت برخورد است. آن یکی می‌سوزاند این یکی نمی‌سوزاند، و البته اگر این کار را نمی‌کند به دلیل چشمان تیزبین دنیای امروز است. چون «نمی‌تواند». با این وصف، آیا همین کفایت نمی‌کند دمی با خود بیاندیشیم که نماد حکمرانی چه کسانی را بالای سر خود می‌بریم؟

ه‍.ش. ۱۳۹۳ مهر ۲, چهارشنبه

به یاد محسن امیراصلانی


محسن امیراصلانی در مهر 1393 به اتهامات عقیدتی و از جمله "توهین به حضرت یونس" و به دستور مستقیم «صادق لاریحانی»، رییس قوه قصابیه اعدام شد. خود که حرف خاصی ندارم. فقط قسمتی از یک سخنرانی محمدرضا نیکفر را در اینجا می‌گذارم که قطعا بی‌تناسب نیست؛ 

 »جمهوری اسلامی آیتِ آیت‌های الله است؛ عصاره آیت‌ الله‌هاست، عصاره آیات الاهی است. این پایان رنج خداجویی است: خدا همین جاست و با ماست! می‌توانید ببینیدش؛ می‌توانید ببینید نشستن خدا بر کرسی چگونه است! نیچه می‌گفت: خدا مرده است. ما می‌توانیم بگوییم: نه! خدا زنده است! ما او را می‌بینیم در خیابان، در زندان، در اداره، در بانک، در تلویزیون. این سخنان کفر نیست. جدی گرفتن است. ما نظام را جدی می‌گیریم؛ جدی می‌گیریمش وقتی می‌گوید نظامی الاهی است. نقد روشنفکران دینی بر نظام این اشکال را دارد که آن را جدی نمی‌گیرند. نقد، با سبکسری، با جدی نگرفتن، ممکن نمی‌شود. اشکال عمومی ما ایرانیان این است که ما طرف مقابل را، در حالی که دارد با ما جدی برخورد می‌کند، جدی نمی‌گیریم.»




ه‍.ش. ۱۳۹۳ شهریور ۲۸, جمعه

کراهت نظام مقدس از شادمانی مردم


در روایتی تایید نشده می گویند سید حسین خمینی، نوه ی متمرّد خمینی وقتی در اوایل انقلاب به رستورانی رفته  و مشتریان با دیدن وی کمی جابجا شدند، رو به همراه خارجی اش کرده و به وی گفت"پدربزرگ من لبخند را از روی لبان مردم گرفت".

این روایت اگر ساختگی هم باشد ولی باز هم حقیقتی را با خود حمل می کند و آن اینکه انقلاب اسلامی از جمله ی الطافی که در حق ملت ایران روا داشت یکی هم قلع و قمع شادی بود. حقیقتی که امروزه در خیابان های ایران می شود آن را به عینه دید، چه اگر شادی را پدیده ای ذهنی هم بدانیم ولی باز بعید است شرایط عینی در ایجاد و بسط آن تاثیری نداشته باشد و نظام مقدس در امر تخریب شرایط عینی شادی، بازیگری ماهر است.

 این امر سابقه ای به درازنای عمر این نظام دارد. جنگ 8 ساله ای که به روحانیون جواز و مشروعیت امنیتی کردن حوزه ی سیاست را داد، خود به اندازه ی کافی روح و روان مردم را متلاشی کرد. جوانان وطن گروه گروه در جبهه ها به شهادت می رسیدند و بساط عزای مردم هم تجدید می شد. البته این اگر برای مردم نکبت بود برای خمینی و روحانیون دور و بر او نعمت بود. آن ها دنبال اهداف ضدمیهنی خود بودند. از این رو مایل به ادامه ی جنگ نیز بودند. تز "بکشید در بهشتید / بمیرید در بهشتید" نیز برای ذهن ازلی ایرانیانِ سودازده جوابگو بود.

بعد از 8 سال نیز که "سازندگی" -از طرف هاشمی رفسنجانی- ، مطرح شده و محور امور  قرار گرفت و بر شادمانی تاکید شد و "عروس" بر روی پرده ها آمد، باز هم شادی رودست خورد. "تهاجم فرهنگی" به عنوان کلیدواژه ای کارا و برنده در برابر هر نوع سبک زندگی متفاوت با ایدئولوژی حکومتی، خودنمایی کرد. خامنه ای با همکاری و مشورت سعید امامی می دانست که ترویج تدریجی سبک زندگی غربی در ایران، تجربه ی اندلس را بار دیگر در ایران تکرار خواهد کرد و از این رو روشنفکران، سیبل تروریسم دولتی جمهوری اسلامی قرار گرفتند و بساط قتل های زنجیره ای در این سو و آن سوی مرزها برپا شد. وقتی "گند" قتل ها رو شد و بوی آن تمام شهر را فرا گرفت، خامنه ای با تبرّی جویی از آن قتل ها، مسئولیت آن را طبق معمول به گردن استکبار جهانی و دشمن انداخت. این ولی یک ادای بیرونی بود، چه که خامنه ای کوتاه نیامده بود و نیامده است. بسیاری می پندارند، خامنه ای افکار آزاداندیشانه ی فرهنگی دارد و کوته فکران دربار او نمی گذارند افکار او عملی شود. اما زهی خیال باطل، که این بار خود نمک گندیده است.
سلطان در اوج حمایت مردمی از دولت اصلاحات و در جدال با عبدالله نوری حاضر نشده بود مسئولیت نیروی انتظامی را به  دولت بسپارد و به درستی می دانست که این گرانیگاه چقدر مهم است. حال مگر می شود پدیده ای به نام "گشت ارشاد" بی رضایت او عمل کند؟ چرا باور نمی کنیم که این ها کار خود خامنه ای ست؟ خامنه ای شکست شوروی از آمریکا را پیش روی خود دارد و درست یا غلط می پندارد که این شکست علاوه بر جنبه های سیاسی و اقتصادی اش، جنبه های عظیم فرهنگی نیز داشته است. تهاجم فرهنگی و اسلامی سازی دانشگاه ها و اینترنت ملی و امنیت اخلاقی و از این دست پدیده های حکومتی را تنها و تنها باید به حساب خامنه ای ریخت. این حکومت با شادی مردم مشکل ایدئولوژیک دارد و مظاهر مشروع شادی را نیز در بهترین حالت "تحمل" می کند. فاجعه ی خمینی شهر اصفهان از یادمان نرفته است که چگونه وقتی اوباشی در مجلس عروسی خانوادگی ریختند و دست مردان را بستند و به زنان تجاوز کردند، مقامی  حکومتی از در ادعا بر آمد که اگر "رعایت شئونات و شرعیات" می شد، چنین اتفاقی نمی افتاد و جای مجرم و شاکی را به این راحتی عوض کرد!

شاید دیگر سعید امامی نباشد، اما ایده های او در سطح شهر چونان روحی سرگردان، دل و جان پسران و دختران جوان را می لرزاند.

پی نوشت: این یادداشت پیش از این در سایت بامدادخبر منتشر شده بود.


تاملی در یک ژانر سیاسی- اجتماعی؛ عرق خوران ولایی



بگذارید بحث را با یک پرسش کلید بزنیم. آیا کسی می‌تواند هوادار آوازه خوانی مانند شکیرا باشد، مدل مو و لباس‌هایش کاملا غربی باشد، ولی پرچم جمهوری اسلامی را را در صفحه فیس بوک خویش به نمایش بگذارد و با برای حسن روحانی و حسن خمینی جملات عاشقانه بگوید؟ این مساله ایست که در بین بدنه جوان هوادار اصلاح طلبان ظهور و بروز بالایی دارد و اخیرا پس از انتخاب روحانی نیز شدت گرفته است. البته در بدو امر مساله‌ای متناقض به نظر می‌رسد. حمایت از جمهوری اسلامی با زیست به سبک غربی نمی‌خواند. اما شاید بتوان این تناقض را با یک تحلیل نسبتا قدیمی ولی همیشه موجود حل کرد. در واقع آن‌ها احتمالا به ما می‌گویند، اگر نیروهای میانه رو نظام تقویت شوند می‌توانند در فضای نسبتا آزادانه تری زندگی کنند. تحلیل در خور توجهی ست. اما مساله این است که اساسا این تحلیل یک تحلیل کارکردی ست. یعنی این تحلیل، نیروهای میانه رو را به مثابه ابزاری برای تنفس می‌خواهد. پس این وسط نردعشق باختن با آن‌ها دیگر چیست؟ می‌شود مصداق‌‌ همان گزاره مشهور که پس از انتخاب آقای روحانی در فضای مجازی مطرح شد؛ «ما بین بد و بد‌تر، بد را انتخاب می‌کنیم و آنگاه شیفته بد می‌شویم!»

ضمن اینکه تحلیل کلان دیگری که تحلیل بالا را هم به چالش می‌کشد این است که رویکردهای انقباضی در مساله آزادی‌های اجتماعی، مگر به اراده قوه مجریه و نهادهای شبه انتخابی نظام پدید آمدند که با اراده این نهاد‌ها از بین بروند؟ در این مساله احمدی‌نژاد و روحانی چندان تفاوتی ندارند. نه اینکه نگرش این دو یکی ست بلکه از این لحاظ که در این حوزه عملا از آن‌ها کاری ساخته نیست. نیروی انتظامی نهادی زیرنظر رهبری نظام است و گشت ارشاد- به عنوان سمبل رویکردهای سخت گیرانه اجتماعی- شاخه‌ای از کارکرد هرروزه پلیس برای برقراری «تامین امنیت اجتماعی» ست، آنگونه که خود می‌گویند. اینکه حسن روحانی شعارهایی جوان پسند داد و از جمع کردن گشت ارشاد گفت و عفاف را بر‌تر از حجاب دانست، سخنانی خوب بودند اما تنها به کار خرید رای آمدند. گشت ارشاد بعد از روی کارآمدن روحانی فعال‌تر شد! در فروردین امسال روحانی در یک سخنرانی از بی‌نیازی اهل فرهنگ به گشت ارشاد گفت. فردای آن روز علاوه بر اینکه نیروهای گشت ارشاد در نمایشگاه کتاب مستقر شدند، بلکه احمدرضا رادان –فرمانده وقت پلیس تهران- اعلام کرد که در ضرورت وجود گشت ارشاد با هیچ کس بحثی ندارند. در واقع مساله این نیست که روحانی به آزادی اجتماعی اعتقادی دارد یا نه، مساله این است که رییس جمهور دروغ می‌گوید. او خوب می‌داند که گشت ارشاد به اراده او و یکی مثل او فعال نشد که با اراده او و یک رییس جمهور دیگر تعطیل شود. درک این مساله به گمان من نیاز به هوش سیاسی خیلی بالایی ندارد.

اما همانطور که آمد نقطه پرسش کسانی هستند که سبک زندگی کاملا غربی دارند ولی با زیست در نظام غرب ستیزی چون جمهوری اسلامی انگار مشکلی ندارند و تنها هدفشان این است که نیروهای میانه رو برسرکار باشند تا بتوانند از آن‌ها به مثابه ضمانت اجرای آزادی‌های نیم بند خود بهره ببرند. اما پیدا نیست در نظامی که اصولا بر مبنای ضدیت سیاسی-فرهنگی با غرب و سبک زندگی غربی بنا شده است (و نهادهای بسیار قدرتمندی چون بیت رهبری، سپاه پاسداران، نیروی انتظامی، شورای نگهبان و... از این ضدیت حفاظت می‌کنند)، چگونه می‌توان به نیروهای میانه رویی تکیه کرد که یک) در نگرششان به غرب چندان تفاوت مبنایی با نیروهای تندرو ندارند و تنها در روش برخورد فرق می‌کنند و دو) کار چندانی از آن‌ها و نهادهای متبوع شبه انتخابی برای متوقف ساختن این محدودیت سازی‌ها ساخته نیست. پس پیوندزدن خواسته‌های مدرن و تجددطلبانهٔ فرهنگی به حمایت سیاسی از نیروهای میانه رو نظام مقدس، مصداق گره زدن بر باد نیست؟ چگونه می‌توان از نیروهای اصلاح طلب و اعتدالی درون نظام، انتظار کمک در حل مساله حجاب اجباری را داشت وقتی «سیدمحمد خاتمی» - به عنوان سید و سالار اصلاح طلبان-، بی‌حجابی دختران را نشانه مطلوبی نمی‌داند؟ در وضعیتی اغراق شده و کاریکاتوری مثل این می‌ماند که شما یک موزیسین پاپ افغانستانی باشید اما در رژیم طالبان دنبال نیروهای میانه رو بگردید تا بتوانید آزادانه‌تر فعالیت کنید! در حالیکه مساله این است که طالبان اساسا با موسیقی مشکل دارد. اینجاست که باید گفت سواد سیاسی داشتن صرفا مطالعه آثار فیلسوفانی چون اشتراوس و برلین و هابز نیست، بلکه مهم‌تر از آن در تواناییِ ادراک پیرامون شناخت مناسبات حقیقی قدرت در نظامی مانند جمهوری اسلامی ست. البته شاید کسانی این‌ها را می‌دانند و باز بر ایده‌هاشان پافشاری می‌کنند. اما بهتر است بدانیم  که اصل صداقت برنمی تابد که در نهان و خلوت با ویسکی جانی واکر مست کنیم اما در پیدا و جلوت در ضرورت حمایت از نظام مقدس بحث کنیم.
شاید مخاطب این نوشته از نگارنده راه جایگزین و آلترناتیو بخواهد. پاسخ خیلی دم دستی و آماده‌ای ندارم یا اگر هم هست، نمی‌توانم صورتبندی خیلی دقیقی از آن بدهم. اما در یک نکته شک ندارم. تا یک گفتمان ساخته نشود و کارگزارانی برای آن به وجود نیایند تا آن را به پیش ببرند، تغییری نیز به وجود نخواهد آمد. انقلاب اسلامی از زمستان ۵۶ شروع شد و در بهمن ۵۷ پیروز شد، اما گفتمان این انقلاب در اوائل دهه ۴۰ و پس از مرگ آیت الله بروجردی نضج گرفت. زمانی که خمینی دست به نقد تمامیت نظام پهلوی زد و شخص شاه را نشانه گرفت. گرچه باید نقش بسیار مهم یا حتی اساسی تری به تحولات اقتصادی-سیاسی در توان تاثیرگذاریشان بر ایجاد تغییرات فرهنگی-اجتماعی داد اما همچنین می‌توان به ضرس قاطع ابراز داشت که که علت لازم این تغییرات ساختاری در عرصه فرهنگ و اجتماع، دیدگاهی ست که تغییرات کلان را تجویز کند نه راه حل‌هایی که تنها به مثابه مسکن‌های بی‌اثر یا کم اثری جلوه می‌کنند که دردی را دوا که نمی‌کنند هیچ، بلکه با فعال کردن دینامیسم درونی نظام مقدس، به پویایی آن کمک کرده و عمرش را افزون می‌کنند.

در واقع خطای تحلیلی زمانی رخ می‌دهد که عناصر مفلوکی چون احمدی‌نژاد علت العلل بدختی‌ها شمرده شوند، نه به مثابه کارگزاران تاریخ مصرف دار. وقتی دعوای سیاسی را به سطح جلیلی با روحانی کاهش دهیم، از جمله مضرّاتش غافل شدن از گرانیگاه اصلی مشکلات ساختاری کشور است. چه نهادی و چه شخصی، مطابق نص قانون اساسی حق     تجویز سیاست‌های کلی و اصلی نظام مقدس را دارد و بلکه جدای از این، فرا‌تر از قانون هم عمل می‌کند؟ کمی دقت کنیم. با کمی دقت می‌توان فهمید که سطح نبرد را باید بالا‌تر برد.


پی نوشت1: اصطلاح عرق خوران ولایی را از دوست عزیزم، سلمان سیما قرض گرفته‌ام. نخستین بار او بود که این مفهوم را برای این دسته از افرادی که در این یادداشت به آنها اشاره کرده ام، به کار برد.

پی نوشت2: این یادداشت پیش از این در سایت بامداد خبر منتشر شده بود.